نویسنده: .::hasty2271::. - ۱۳٩۱/۱/۳
سلام بهراد عزیزم...
خوبی مهربون؟؟؟!!!
عیدت مبارک عزیز دلم.. اولین عیدته بعد اون همه سختی... 
راحتی بهراد مگه نه؟؟؟؟!!!!
کلی خوابتو دیدم... خیلی ها خوابتو دیدن.
همه گفتن که تو خواب جات خیلی خوب بوده... من که توی یه دشت گل بزرگ دیدمت... یه دشت که تو گفتی فقط تو شهامتشو داشتی و رفتی و درستش کردی با همون باغبونش... بهراد اون باغبون کی بود؟؟؟ کی بود که با تو همپا شده بود؟؟؟
امروز روز دوم فرودینه ... میدونم لازم نیست بگم چون تو همه چیزو دقیق میدونی امار دقیق روز و ساعت و ماه رو داری میدونم....
بهراد امروز و دیروز کلی مهمون داشتیم.
کلی در موردت حرف زدیم. خیلیا اومده بودن دیدنت...
بهراد نمیخوای بری تو خواب مامان؟؟؟؟!!!! بهراد دلش تنگه هاااا...
امروز خاله پریسا از شمال اومده بود.
مامان کلی از بچگیت تعریف کرد از اون همه سرتق بازیت...اون همه شیطنت..
از مهد کودکت از مامان بزرگ شدنت برای بچه ها... از شیرین زبونی هات...
بهراد برات تعریف کنم این دو روز چی شد؟؟؟؟
علی بیست و هشتم شب از پادگان مرخصی گرفت و اومد
همه بودیم به جز تو....
بهراد بنفشه هم اومده هااااا... اونم اومد....
مامان،بابا، داداش مجید، افشین، علی، من ،بنفشه همه امسال بودیم اما تو....
مامان قرآن خوند، بابا دعا می کرد همه دور سفره جمع شده بودیم با همون سنتای مامان که خودت خیلی خوب میدونی.
بهراد امسال علی به جای تو از خونه رفت بیرون با قران و اولین نفر وارد شد.
سنتشو که یادته مامان همیشه روز اول عید انجام میداد.
بهراد، مامان چشاش پر غم شده... منم دارم خفه میشم از بفض...
بهراد میشه به خواب یکیمون بیای و بگی آخه چرا؟؟؟؟
ببین تو واسه هرکاریت یه دلیل داشتی، تو برای رسیدن به خواسته هات همیشه همه ی تلاشتو می کردی... بهراد اون روز بهم گفته بودی که حتی به خاطر رسیدن به این خواستت تا دم جونتم واستادی... بهراد ولی آخه چراااا؟؟؟
چرا نتونستی چرا خواستی بری؟؟؟
بهراد تورو خدا بیا بگووو من دیگه نمیتونم برای اروم شدن بنفشه و مامان هی بگم بهراد خودش خواست که رفت... بهراد خودش خواست چون همه میدونیم که تو، تو هیچی کم نمی آوردی.
بهراد من، مامان، بنفشه ، علی، بابا همه و همه ... هممون هیچ دلیلی نمی تونیم بیاریم هیچ کس هنوز باورش نمیشه حالا که یک ماه از رفتنت گذشته هیچ کس باورش نمیشه...
بهراد خودت بیا به مامان بگووو چرا خواستی بری... تورو خدا بیا بگو.
میدونی که مامان از ندونستن متنفره... میدونی که مامان اینجوری دوست نداره.
بهراد امروز همش خاطراتت می اومد جلوی چشمم... خیلی سعی کردم گریه نکردم اما دیگه الان نشد... بهراد... عکساتو که می بینم... باورم نمیشه.
زود بود پسر تو تازه داشتی زندگی می کردی... تازه خلاص شده بودی.
بهراد همه چیز اومده بود جلوی چشمام و من در کمال ناباوری به عکست که کنار سفره هفت سینه نگاه می کردم.
خیلی دارم سعی می کنم که جلوی مامان و بنفشه اروم باشم اخه این دوتا .... 
بهراد یه چیزی ازت بخوام کمکم می کنی؟؟؟؟
بهراد اون روز استاد ویولنت اومد... کلی با مامان و بابا حرف زد اونم باورش نمی شد.
مامان بهش گفت که منم ویولن میزدم گفت که منم دوست دارم... اونا داشتن حرف میزدن و من داشتم مرور می کردم خاطره ی اون روزت که اومده بودم پیشت و باهم رفته بودیم سرکلاس تمرینت.کلی باهم حرف زدن مامان یهو زد زیر گریه و رفت تو آشپزخونه شروع کرد به گریه کردن.
بهراد من اون روز به مامان قول دادم که من ادامه بدم... منم مثل تو ادامه بدم
بهراد کمکم کن... کمکم کن کم نیارم و بتونم به قولام عمل کنم.
دلم نمیخواد مامان غم تو چشماش باشه...
- بهراد برای آرامش هممون تو سال جدید دعا کن...

عزیزم روحت شاد و قرین رحمت الهی
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب حرق دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی